تا آنجایی که یادم هست اولین خاطره زندگی خود را چنین تصور میکنم بسیار کوچک بودم و به مادرم وابسته که متوجه شدم فرد دیگری مزاحم ارتباط من شده است موقع زایمان مادرم من کودکی بیش نبودم که درون اتاق نگران حال مادر ایستاده و منظره زایمان را مشاهده میکردم. دیدم که خانمهای همسایه به دور مادرم چادر کشیده و قابله همه تلاش خود را در بدنیا آوردن طفلی کوچک مصروف میدارد. در آن زمان مادرها به جای رفتن به بیمارستان و مراجعه مکرر به دکترهای متفاوت و متخصصین متعدد در خصوص بارداری و استراحت مطلق و دیگر موارد ، معمولاً در منزل وضع حمل میکردند. مادر من هم از این قاعده مستثنا نبود و خواهر کوچکترم را در منزل به دنیا آورد نگرانیهای قابله و افراد فامیل که دور مادرم حلقه زده بودند بر نگرانیهای من میافزود با چشمانی اشکبار نظارهگر شرایط مادرم بودم که مرتب فریاد میکشید بالاخره مادرم ساکت شد و من دیدم که تشتی از خونابه را از خانه به بیرون ریختند و سپس صدای گریه نوزادی را شنیدم که از ان پس متوجه شدم فرد دیگری بین من و مادرم قرار گرفته است. من که به شدت به سینههای مادرم وابسته بودم حالا فردی را میدیدم که گهگاهی مادرم مجبور میشود من را از خود دور کند و به این کودک برسد وابستگی بیش از حد من به مادرم وسینه هایش به تدريج کمرنگ میشد. من به هیچ وجه دوست نداشتم مادرم را با کسی تقسیم کنم بعدها فهمیدم که این موجود کوچک خواهر دوست داشتنی من است. بعد از آن دیگر هیچ کسی وارد زندگی ما نشد و خواهر کوچکترم به عنوان ته تغاری خانواده همیشه مورد توجه پدر و دیگر اعضای خانواده بود این اولین خاطرهای است که از دوران کودکی در ذهنم نقش بسته است



